|
|
|
|
|
جملات پنـد آموز پـشت كامیـونی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 20:47 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد... اگر نگاهش را دوست داشتی... توی رقص اگر پابهپایت آمد... اگر هوایت را داشت... اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند ... توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود... اگر استدلالی کرد که تکانت داد... در سفر اگر شوخ و شنگ بود... اگر مدام به خندهات انداخت... و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی، برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی، یک با من میمانی... بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند، متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن... به سواستفاده کردن ازاعتماد آدمها! به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود، آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند دکتر شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 18:44 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
رزمنده ها پشت میدون مین، زمین گیر شده بودند، چند نفر داوطلب شدن با رفتن روی مین معبر باز کنن . . . . ! یکی شون چند قدم که رفت، برگشت، فکر کردند بنده خدا ترسیده . . . . . یک دفعه پوتیناشو داد به همرزمش و گفت : تازه از تدارکات گردان گرفتم ، . . . حیفه . . . بیت الماله . . . پا برهنه رفت . . . ! راستی با سه هزار میلیارد تومان نه اجازه بدید با عدد بنویسم 3000000000000 چند تا پوتین میشه خرید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 20:6 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 22:43 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
من از این دنیا چی میخوام ؟ دو تا صندلی چوبی که من و تو رو بشونه واسه گفتن خوبی من از این دنیا چی میخوام ؟ یه وجب زمین خالی همونقدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی من از این دنیا چی میخوام ؟ یه جعبه مداد رنگی بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی آدمهای دست و دلباز از توی قلک طاقچه بردارند بذر محبت واسه بارداری باغچه من از این دنیا چی میخوام ؟ دو تا بال برای پرواز برم تا روز تولد،برسم به فصل آغاز برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارند که یه شب با یه دل سیر چشماشون رو هم بذارند بگم غصه ها سر اومد گریه بس، که بهتر اومد بگم غصه ها سر اومد ... ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 15:58 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 17:27 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 11:45 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
مادرم پنجره را دوست نداشت... با وجودي كه بهار از همين پنجره ميآمد و مهمان دل ما ميشد
مادرم پنجره را دوست نداشت... با وجودي كه همين پنجره بود كه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را ميداد
مادرم ميترسيد... مادرم ميترسيد.. كه لحاف نيمه شب از روي خواهر كوچك من پس برود
يا كه وقتي باران ميبارد گوشه قالي ما تر بشود
هر زمستان سرما روي پيشاني مادر خطي از غم ميكاشت پنجره شيشه نداشت.. .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 23:22 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل برق گذشت باور کن همین دیروز بود که می خواست سال 89 بیاد.انگار شب خوابیدم صبح دیدم 90شده پشت سرم نگاه می کنم کار ارزشمند من تو این سال فقط اردوی هجرت بود همین....... نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد . . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 2:21 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
ما بچه بودیم به ما انشا می دادند که علم بهتره یا ثروت به نظرمن ثروت بهتر بود اما از ترس معلم همیشه می نوشتیم علم. حالا که بزرگ شدم خودم مانده بودم بین عشق وثروت یکی را انتخاب کنم.من هفته ای دوروز به مدرسه می رفتم کاری که لحظه لحظه با عشق همراه بود.اما کارهایی پیشنهاد شدند بادرامد دوبرابر اما باید قید مدرسه می زدم. خیلی فکر کردم و بین عقل و دل یا عشق و ثروت دل و عشق راانتخاب کردم.نمی دونم شما به معجزه عشق ایمان دارین یانه اما کاری مهیا شد که هم به مدرسه برم اما بقیه وقت ازادم پرکرد و من این مدیون نیروی بیکران عشق هستم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 23:0 توسط سمیه
|
|
||